کمونیسم آفرینش شرایطی برای احیای انسان است !

1 مه 2016

 

1mai1

 

آلترناتیو فاجعه‌بار شرایط کنونی سرمایه‌داری نیازمند تعریف جدیدی از ویژگی خودِ کار به مثابه فعالیت خلاقانه در حین زمانی است که آن‌جا فرد ارزش‌مندتر از صِرف کارکرد داشتن دارد؛ چنین شرایطی هنگامی رخ خواهد داد که انسان‌ها ضمن تولید کردن، بتوانند کار را به‌جای این که از خلال خشونت و تهدید به بیکاری و گرسنگی بر پیکر خود حمل نمایند، استعدادهای فردی ـ جمعی خود را توسعه داده و شکوفا گردانند. برای این رشد و توسعه، بایستی انسان‌های کار هم‌زمان بتوانند دست به آفرینش سازمان‌هایی بزنند که فرایند این مناسبات جدید را فراهم آورد. سازمان‌های این مناسبات جدید به‌جای نمایندگی‌شدن بورکراتیک در پارلمان‌ها، اتحادیه‌ها، سندیکاها و در نهایت «دولت» که تماما ابزار سلطگی قدرت‌های غیر بویژه قدرت اجتماعی سرمایه می‌باشند، که سرنوشت و حیات زیستی ملال‌آور و ناامیدکننده‌ی ما را به محاصره درآورده‌اند، باید بتواند به تصمیم‌گیری مستقیم، پویا و شادی‌بخش در شوراهای خودگردان جای‌گزین گردد. کمونیسم واقعی شامل آفرینش چنین شرایطی است.

***

سرمایه‌داری در به‌انقیاد درآوردن «کار» و در مکانیزمی اجتماعی که اقتدارگرا و مخرب می‌باشد، موفق بوده است. حتی کارگران پیشرفته‌ی صنعتی نیز که از طریق مبارزات جنبش‌های طبقاتی خویش موفق به کاهش آستانه‌ی استثمار مستقیم و بهبودی نسبی در موقعیت خود شده بودند، اینک با تغییراتی که نظام سرمایه در شیوه‌های تولید پدید آورده است و به‌طور عینی با این بهبود نسبی به مقابله برخاسته و بیشتر این دستاوردهای آنان را به اضمحلال کشانیده است، با شرایط دشوار معیشتی روبرو می‌باشند. هم‌زمان با چنین شرایطی در کشورهای مرکز، اکنون ناهم‌خوانی استثمار مدرن میان کشورهای غنی و فقیر، که داغ آن بر جان کارگران دربندِ مناطق توسعه‌نیافته و یا کمترتوسعه‌یافته نشسته است، به صورت جنگ، تروریسم، خشونت، تهدید به گرسنگی، افکندن زنجیر بردگی بر گُرده‌ی زنان و کودکان کار، گسترش زاغه‌نشینی، تجاوز و فرار و آوارگی نمایان می‌گردد که بنابه گزارش «سازمان ملل متحد» تعداد آوارگان به ۶٠ میلیون می‌رسد.

***

ضرورت همبستگی جهانی نیروهای کار در حالی که تضادهای شکلگرفتهی درون کار به سرحدات خویش رسیده است، انگیزه و نیاز خود را برای آزادسازی کار از قید بردگی مزدی و بندگی و دگرساختن آن از ضرورت اجبار به شرط اختیار و داوطلبانه‌ی کار، به ماهیت کشاکش و مبارزه‌ی میان کار و سرمایه بدل کرده است.

***

کمونیسم یک جمع‌گرایی تقلیل‌گرایانه نیست؛ آن‌را نمی‌توان به‌هیچ وجه به یک سیستم‌باور ایدئولوژیک، یک قرارداد حقوقی صِرف و یا حتی یک برابرخواهی انتزاعی تقلیل داد. کمونیسم بخشی از فرایند مداومی است که در طول تاریخ در جریان است و متضمن به پرسش کشیدن اهداف جمعی خودِ کار است. کمونیسم همان مبارزاتی است که در محل کار بر سر استثمار، انتقاد از سازمان‌دهی کار و فرم آن از نقطه نظر آزادسازی کار شکل می‌گیرد. کافی است که این مبارزات را از مراحل محدود و تک افتاده به مناسبات جمعی و به جهان بیرون و برعلیه صورت‌بندی‌های قدرت سرمایه‌داری تعمیم دهیم؛ هم‌زمان نیازمند آفرینش آن سوبژکتویته‌ای هستیم که به نجات رویای پرشکوه کمونیسم از رازورزی‌های ژاکوبنی و کابوس‌های استالینی و اتحادی میان آزادسازی کار و آزادسازی سوبژکتویته از انقیاد توهم به مدرنیته برآید.

***

سرمایه، جهان انسانی را زیر کنترل بدهی‌ها، ژورنالیسم خودبیگانه‌ساز رسانه‌ای، امنیتی‌شده و ترس از ناامنی مدیریت‌پذیر کرده و سازمان داده است. هرگونه توهم به رادیکالیزاسیون و اصلاح سرمایه و مناسبات تهدیدآمیز آن که بتوان به شکل عقلانی از پسِ این بحران‌ها برآمد همان عاملی است که به سرمایه این فرصت را می‌بخشد تا در تمامی منافذ حیاتی ما رسوخ یافته و تلاش‌های رهایی‌بخش مبارزات ما را مُتصلب نموده و به انفعال کشاند. هم اکنون رفاه اجتماعی، حمایت از ابزارها و سیستم‌های دفاعی اجتماعی نظیر اتحادیه‌ها و سازمان‌های دفاع از قوانین دستمزدی تماما در اختیار پیشرفت و استثمار سرمایه‌دارانه و بردگی مزدی قرار گرفته است. تمام سیستم‌های تضمین مزد و رفاه، کمک سوسیالی و دیگر سیستم‌های دفاعی اجتماعی بر علیه نابسامانی‌های نظام سرمایه‌داری به اضمحلال گرائیده‌اند. تا جایی‌که فضای خصوصی ـ خانواده، زندگی شخصی، اوقات فراغت، دلخوشی‌ها و رویاهاـ تماما به انقیاد سرمایه درآمده‌اند. پیامدهای سیاسی آن‌را در رشد راسیسم، گروهای فشار ضدخارجی ـ پناهندگی، پدیداری احزاب و گروه‌های دست‌راستی که در مطالبات مشارکت سیاسی ـ اجتماعی وارد شده‌اند، می‌توان مشاهده کرد.

***

سرمایه با تقویت و حمایت از طبقه‌ی متوسط جدید در هیئت مدیران، متخصصان، نظارت و کنترل‌کنندگان کار، به‌عنوان یک نیروی اجتماعی حائل میان خود و دیگر نیروهای کار، استثمار را عمومیت بخشیده و از این طریق به بازتعریف تولید به مثابه سرچشمه‌ی منابع نوین مشارکت در اشکال جدید نزاع سیاسی دامن زده است. بروز سیاسی مقاومت این شرایط جدید که به انقیاد پنهان و به‌صورت شبه‌جنبش‌های اجتماعی و در تلاش برای برقراری ضدانقلاب اجتماعی در برابر انقلابات اجتماعی و فرو خواباندن آن عمل می‌نماید، آلترناتیو سیاسی ـ ایدئولوژیک کابوس بحران سرمایه می‌باشد که نشان‌نمای تمام مقاومت موجود علیه ضرورت انحلال و نابودی مناسبات اقتصادی و شیوه‌ی تولیدی را به وضعیتی تقلیل دهد که: در آن هیچ «قدرت»ی غیر از قدرت سرمایه وجود ندارد. با این توهم‌زایی تمامیت‌خواه و با این نگاه خیزش‌های این طبقه عرصه‌ی مبارزه را عملا از جنبش‌های کارگری موجود ربوده‌اند و نگاه‌شان را به دهان‌ها و دستان بالایی‌ها چون یک سَرور دوخته‌اند.

***

«ما به کمبودها واقفیم»، این نگاه پربسامد بورژوازی بین‌المللی است؛ پرولتاریا در اتحادِ تروئیکای دولت- اتحادیه – حزب دفن شده است. عدم تعهد و ضمانت کارفرما به کارگر و سیال نگه داشتن این رابطه در تمامی وجوه روابط شخصی انسان‌ها رخنه کرده است. تعهدی خصوصی برای تولید خصوصی! روابط عاشقانه‌ای که بمانند یک دستمال توالت مصرف شده، دور ریخته می‌شود و سریعا سرمایه‌گذاری در بورس دیگری آغاز می‌شود. بدن‌های جنبش زنان زیر آوار جمع‌آوری امضا، تزهای ارزان «آزادی جنسی و حق اختیار»، در ترور پنهانِ لاسیدن و مد و بزک‌دوزی در کاتاگوری‌های متافیزیکی و کاملا طراحی شده‌ای چون سنت- مدرنیته، شرق – غرب کاملا تعریف، چهره‌مند، شبیه به‌هم گشته و تقریبا متلاشی شده است. زنانی که دو سوم کار جهانی را انجام می‌دهند، اما سهم‌شان از ثروت جهان حدود ١٠% است.

***

سبزها و اکوسیستمی‌ها با خروارها منشور و مطالبه دولت‌ها را متعهد به قیود حقوقی برای گنجاندن روزهای پاک بیشتری در تقویم خود برای حفط آب و هوا و غذا در ۵٠-۶٠ ساله آینده می‌کنند.

جنبش همجنس‌گرایان بعد از فراز و فرودهای بسیار و با به رسمیت شناخته شدن توسط دولت، سرمایه و پذیرش ضمنی کلیسا از حالت دفرمه و تعریف ناپذیر خود به شکل دیگری درآمده و می‌رود که بدنی کاملا استاندارد فراخور بدنی اجیر توسط زمان کار مجرد موجود در تمامی سطوح زندگی نولیبرالی شود. مطالبه و تقاضا جای تحمیل را گرفته است، به طوری که مسیر چریک‌های اروپایی – آمریکایی، هیپی‌ها و راک‌متالیست‌ها توسط نولیبرالیسم تا داخل کریدورهای اتحادیه‌ی اروپا، کنگره‌ی امریکا، کنسرت‌ها و میتینگ‌های حزب دموکرات کشانده شده و مضمحل گشته‌ و سر آخر همه‌ی این جنبش‌های نامبرده، یک‌جا در پیشگاه پارلمانتاریسم و صندوق‌های رای لیبرال‌دموکراسی، ذبح شدند.

۶٠ میلیون انسان وجود دارند که کاملا تعریف نشده‌اند. انبوه ۶٠ میلیون انسانی که هیچ جای‌گاهی ندارند، گسلی هستند بر یک نظم مبرهن و آخرالزمانی. آنان فراری و آواره‌اند، از هیزم شدن آتش خاورمیانه و شمال آفریقا، با جهان نیروی کار ارزان و ٣⁄٢ میلیارد انسان با درآمد زیر ٢ دلار در روز توام با ماسک هویت‌های شناسنامه‌دار و نمره‌دار در کارخانه‌ی لیبرال‌دموکراسی! و در جهان نیکوکاران، خیرین کاذب و بُت‌واره‌ی هالیوودی و گلادیاتورهای میلیاردر باشگاهای فوتبال و پر از عذاب وجدان، دموکرات‌های واقع‌گرا و …. امثالهم، اما سرمایه‌داری نولیبرال چه پاسخی در آستین دارد؟ آیا آن‌ها را مانند کینزیانیسم ارزان و خاموش و البته سپاس‌گزار و مجیزه‌گو و بی‌خطر خواهد کرد؟ یا آن‌ها را با زامبی‌های داعش و پگیدا درو خواهد نمود؟ و یا به احتمال زیاد ترکیبی از هر دو میراث؟ آیا آن‌ها می‌توانند اشباحی سرگردان شوند؟

***

امتناع از کار بهعنوان اعتصاب بایستی بتواند از مرحلهی مبارزه و کنشی خودانگیخته به مرحلهای ارتقاء یابد که کار را به جای سرکوب هرچه بیشتر کارگر بهسوی آزادی واقعی از کار هدایت نماید. بتواند مسیری را برای نفی و الغای سلطهی زمان کار که کلیدواژهی نظام سرمایه میباشد، بگشاید.

اول ماه مه ٢٠١۶ ـ ١١ ادریبهشت ١٣٩۵

 

        کمیتهی فعالین کارگری ـ سوسیالیستی / فرانکفورت

         کمیته برای دمکراسی شورایی     www.raetedemokratie.org

 

سرمایه نقاب مرگ بر چهره‌ی شاهرخ کشید !

18 سپتامبر 2015

shahrokh

سرمایه نقاب مرگ بر چهره‌ی شاهرخ کشید !

در کُنش هر کارگر مبارز برابر سرمایه به‌لحاظ عینی همواره چیزی غیر از آن‌چه در شوروشوق افراد طبقات دیگر بوجود می‌آید، تبلور می‌یابد و بیش از حرکت و رشد و توسعه‌ی تفکر آنان تجلی پیدا می‌کند. همین‌طور نتایج آن نیز به‌طور اجتماعی و از طریق ساخت عواطف سیاسی از دیگر افراد کارگر فراتر می‌رود و آن کارگر کُنشگر را به پیامدهای طبقه و مبانی کنش سیاسی وابسته می‌سازد. بی‌دلیل نیست که سلوک پرولتر بر این مبنا استوار می‌گردد که او چیزی به جز زنجیرهایش برای از دست دادن ندارد اما جهانی را فتح می‌کند. در فرایند این مبارزه است که بند تعلق طبقاتی خویش را با نفی دنیای بردگی مزدی پاره می‌کند و آن‌چه در پی آن پدید می‌آید هیچ نیست مگر کثرت ایجابی قابلیت‌ها که مظهرش انسانی رها از ضرورت کار است که پیوندهای عُرفی تقسیم کار را که به‌نحوی عقلانی‌تر کار دیگران را تصاحب می‌کنند می‌گسلد. مبارزه‌ای برای بندهای جبر یا ضرورتی که سوسیالیسم با ارتقاء ضرورت به مقام یگانه بنیان آینده که به منزله‌ی قلمرو آزادی، عینیتی که انسان کارگر را حتی از نمود شخصیت نیز محروم کرده و بر ساز و کار ذهنی و جسمی آدمیان فرمان رانده است به هدایت حیات مستقل رهنمون می‌شود. شاهرخ زمانی با آن واقعیتی درافتاد که سرمایه وجدان و وظیفه را در مقام نوعی ارزش اسلامی به درون جامعه و خاصه کارگران تزریق کرده بود تا در تمامیت خود هم سوژه و هم ابژه را سرکوب نماید، اما او با نهیب طبقاتی خویش به ورطه‌ی ورشکستن خواست و این چنین با قدرت سرمایه درافتاد.
گرچه خودانگیختگی مبارزاتی شاهرخ و توان درکِ حقیقتِ امور جهانِ پرآشوبِ نظام سرمایه در ذهنیت وی از درونِ دگرشدگی روند پیشرفت جامعه صنعتی در شیوه تولید پسافوردیسم، که هم اقتضائات زندگی و هم واقعیت سیاسی، اجتماعی و ساختاری است، وی را به‌تحلیل و ارزیابی به‌شکلی از سازمان‌یابی می‌کشاند که گذار از حجاب سنت نمایندگی (حزب)، مکانیزمی که طبقه را از توانش منفک می‌سازد، اما هنوز هم نوستالژیای آن دوران هم‌چنان برای بسیاری از جمله وی تنها آلترناتیو نیرومند جلوه کند. همین‌طور محدودیت‌ها و استبداد طبقاتی مانع گشوده شدن بدیل‌های نوینی غیر از کاریزمای حزبیت که به لحاظ عینی سرشتی توهم‌زده در پیش او می‌یابد و به بازتولید همان کُنشی منجر می‌گردد که در سرانجام خود به‌جای فرایندی دیالکتیکی میان سوژه‌ی خودانگیختگی و واقعیت، به‌جای فرایند رفع و برکشیدگی و به‌جای نفی متعیّن به فرایند نفی صوری بیانجامد. اما او راهی دراز در پیشِ روی داشت تا خودرهایی کارگران را در روش‌شناسی بیازماید و در زندگی طبقاتی خویش تجربه کند، زیرا که وی از پایین برخاسته بود و رنج تولید ارزش اضافی برای او عاریه‌ای نظری نبود و اگر مرگ بر وی تحمیل نمی‌شد، ماهیت حقیقت چنین است که با فرا رسیدن زمان آن در روند مبارزه‌ی طبقاتی خود را به زور آشکار می‌سازد.
اکنون هم دولت جنایت‌کار جمهوری اسلامی، هم سرمایه و هم زندان‌بان در فقدان شاهرخ ظاهرا آسوده‌اند. اما شاهرخ یک طبقه است؛ طبقه‌ای که اگر بر تصلّب‌شدگی خویش فایق آید جهان، ناظر یک گرایش تاریخی مقاومت‌ناپذیر برای درهم شکستن فرمانروایی خودکامگی سرمایه در متن پیوند رازآلود مالکیت، ثروت، نظارت و مدیریت خواهد شد و خشم فروخورده‌ی کارگران به نیرویی بدل خواهد شد که دیگر قدرت از قاعده پیروی نکند، به آن لحظه‌ای فراروید که در مبادله‌ی اقتصادی که تاکنون هر طرف سهم خود را دریافت می‌کند، ارزش اضافی مبتنی بر کار اضافی را نیز سهم خویش و نه غیر تلقی کرده و بخواهد به‌گونه‌ای بی‌واسطه بر آن دست یابد که ضرورتا با سرنگونی شیوه‌ی تولید سرمایه‌داری مبتنی بر کار دستمزدی و با استقرار مناسباتی که در آن انسان با بدست گرفتن اختیار خویش و شرایطی که از هرکسی نسبت به توانایی‌اش و به هرکسی به اندازه‌ی نیازش فراهم شده باشد.

سرنگونی سوسیالیستی جمهوری اسلامی راه پیشروی به‌سوی رهایی کار است

کمیته فعالین کارگری سوسیالیستی ـ فرانکفورت
سپتامبر ٢٠١٥

گاهنامه شمار 8 به مناسبت اول ماه مه 2015

10 مه 2015

برای دریافت فایل های گاهنامه به روی تصویر های زیر کلیک کنید !

 

نسخه پ د اف pdf

نسخه الکترونیکی

gahname8jeld

به مناسبت اول ماه مه 2015

26 آوریل 2015

1may

به مناسبت فرارسیدن اول ماه مه

اگر تنها بر متن آگاهی روزمرگی آشنا که آگاهی غیردیالکتیکی ـ غیرتاریخی است قرار بگیریم، بسیار سهل خواهد بود که در متن یک صفحه ی همیشه منقوش بر شعارها و فرازهای تکراری، موضوع اول ماه مه را به اتمام رسانیم. اما بایسته است برخلاف سنّت حرکت کنیم.
مرحله ی معاصر مبارزه ی طبقاتی در جامعه ی ایران، زیر تأثیر قوی و پُرنفوذ بحران های پیچیده قرار گرفته است. رابطه ی میان دولت و کشاکش های موجود با اقشار و گروه های مختلف طبقات اجتماعی و اختلاف آن ها با واقعیت اقدامات دو طبقه ی متضاد کار و سرمایه که در عین گستردگی هنوز چندان حاد نمی نماید، تحت تأثیر تناقضات رژیم جمهوری اسلامی با جناح-های مختلف سرمایه ی جهانی، مبارزه ی طبقاتی در ایران را به صورتی خاص و پیچیده ای روبرو میسازد. از آنجا که جامعه ی مدنی ایران میان این تناقضات و درون خصلت ماهویِ انحصارگرا و افراطی جناح ـ باندها و سرکوبگر جمهوری اسلامی و نقش هرچه گسترده تر آن در انباشت سرمایه و مدیریت کل نیروهای مولد قرار گرفته است، شهروندان هرچه بیشتری به انقیاد استثمار کشانده می شوند. نقش هدایت گر جمهوری اسلامی که در انباشت سرمایه و به طور غالب در شکل دولتی، تولید خصوصی را تداوم می بخشد، کل پیکره و دستگاه دولت را به عنوان «سرمایه دار جمعی» به همراهی بخش خصوصی مستقل از دولت به سرمایه دار «ملی» تبدیل می نماید. بنابراین، ماهیت سرمایه دارانه این مناسبات دولتی سبب می گردد که کارگران در مقابله با تولید سرمایه داری با حداکثر نیروی قاهرانه ی دولتی مواجه شوند.
دولت جمهوری اسلامی، از ابتدای به روی کار آمدن با تکیه دروغین بر مطالبات اولیه ی خیزش توده ای جامعه و تبدیل آن به شعارهای میان تهی، به آفریدن توهم و اغتشاش در ذهنیت جامعه و به ویژه کارگران که پایه ی اجتماعی آن خیزش بودند، همت گماشته و عامل به هم ریختن عینی تضاد بین ماهیت اجتماعی و هدف ویژه ی آن یعنی اجتماعی شدن تضاد نیروهای مولد و سرمایه بوده است. از همین رو است که در اغلب موارد، گسترش اعتراضات عمومی سبب می گردد که مبارزه ی طبقه ی کارگر با مبارزه ی کل «توده»های مردم درهم بیامیزد و توسط آن به انحلال برود و به این ترتیب تمامی مشخصه های کیفی این مبارزه نیز به حاشیه رانده شود. از این رو رابطه ی اهداف طبقاتی کارگران و هدف قدرت آن در این «همه با هم»ی به انحلال می گراید. در چنین شرایطی، هم دیگرِ اجزاء بورژوازی و تعلقات آن در مقابل سرکوب دولتی از دست یافتن به نهادهای دمکراتیک طبقاتی خود باز می مانند (آزادی قلم، بیان، تشکل های صنفی و… که بخشی از مطالبات طبقه ی کارگر را نیز دربرمی گیرد)، و هم طبقه ی کارگر از سازمان ها و تشکل های مبارزاتی مورد نیاز خود برخوردار نمی گردد. حاصل این وضعیت، وقتی که این مبارزات به طور مستقیم به دیالکتیک تضادهای خود بازنمی گردد، به معنی تقلیل مبارزه ی طبقاتی است. از این فرایند است که دولت در نقطه ای قرار می گیرد که برای رفع جمیع بحران های خود و مرعوب ساختن جامعه، مطالبات طبقه ی کارگر و معضلات اجتماعی را در ابعاد گوناگون با دار و درفش و شلاق پاسخ می دهد.
چنین است که مناسبات طبقات و تضادهای عینی برخاسته از آن به جای این که در جهان مناسبات تولید متعین گردد، در قالب نمایندگی جناح ـ باندهای دولتی به تصویر کشیده می شود. جامعه به دو پاره ی اصلاح طلب و یا محافظه کار سنتی و اصول گرا برنموده می شود. این وضعیت به وجودآوردنده ی دشواری های تحلیلی و آنالیک در ذهنیت جامعه به ویژه طبقه ی کارگر و حتی ذهنیت «چپِ خود نماینده ی کارگران»خوانده را نیز در رابطه با جامعه ی مدنی دچار اغتشاش می کند.
اگر به واقعیات تاریخی جامعه ی ایران توجه نماییم، رابطه ی میان استقرار و تکوین سرمایه داری با نهادهای اجتماعی آن رابطه ای معکوس بوده است. به این ترتیب که تکوین سرمایه داری (زیربنای مادی روابط تولیدی) در پی استقرار دولتِ سرمایه برنهاده شد، یعنی دولت بر سرمایه تقدم یافت، نهادهای خودتنظیم رابطه ی کار با سرمایه از قبیل اتحادیه ها، سندیکاها و احزاب، هیچ وقت با ویژگی های درونی آن هم نهاد نگردید و اگر طبقه کارگر ایران بیش از یک صد سال بعد نتوانسته باشد علت العلل عدم کامیابی و نهادینه شدن تشکل های سرتاسری کارگری را برای خود تئوریزه نماید و آن را احاله به دخالت ناموفق احزاب کند، در واقع به یک تلاش غیرتاریخی برای تکرارِ مجدد آن شکست پرداخته است.
اگرچه رشد مناسبات تولید سرمایه داری در ایران نسبت به جهان متروپل دیرهنگام و با ویژگی خود رخ داد، اما ویژگی های توسعه و شیوه ی تولیدی آن باوجود شکاف های میان بخشی، الگویی متناسب با سرمایه ی متروپل بود. در پی دگرگونی جهانی شیوه ی تولیدی سرمایه دارانه به نولیبرالیسم [پسافوردیسم]، شیوه ی تولیدی سرمایه در ایران تنها با عارضه های انضمامی آن که مبتنی بر قراردادهای موقت کار، بیکارسازی های گسترده، قرادادهای سفیدامضاء، قانون زدایی از کار، شبه دولتی ـ خصوصی سازهای تحمیلی و… بوده است. هم چنین در کنار عوارض تخریبی شیوه ی تولیدی جدید هنوز بقایای مناسبات تولید خُرده کالایی، مانوفاکتوری، کشاورزی سنتی، و صنعت خانگی در جامعه ی ایران به طور وسیع رواج دارد. بنابراین روی کرد به نهادهای اعتبارزدایی شده برای سازمان یابی طبقه ی کارگر در کشورهای متروپل که در ایران و در اوج کارآیی و قدرت خویش با جنبش کارگری ما نهادینه نشد، اکنون چگونه می توان به آن ابزار اعتباری دوباره بخشید! به ویژه اکنون که طبقه ی کارگر ایران با عملکردهای تخریبی دولت ـ طبقه (سرمایه دار) در اشکال سازمان دهی کار روبرو است و تاکنون هم به ثبوت رسیده که دولت سرمایه دار حاکم در رابطه با کار تمرکززدایی می نماید. سیاست حرکت های جنبش کارگری می تواند به جای تمرکزگرایی بر تشکل های سرتاسری که حتی برای ایجاد آن موانع بسیاری از درون و بیرون جنبش کارگری وجود دارد و یا استراتژی های اصلاح طلبانه، سیاست های حرکتی غیرمتمرکز ولی تهاجمی باشد. تنها در گذار از این سیاست خواهد بود که طبقه ی کارگر به انسجام درونی در جنبش طبقاتی خویش دست خواهد یافت. طبقه ی کارگر ایران با انتظار در رویای توهم دست یابی به تشکل های مستقل طبقاتی خویش، که برخی فعالین کارگری با الگوبرداری از «سازمان جهانی کار»(ILO) بر آن پای می فشارند، در نظام سیاسی سرمایه دارانه ی جمهوری اسلامی به پیکربندی واحدی نخواهد رسید، پیش از آن که از این فضای بسته عبور نکرده باشد. آگاهی طبقه ی کارگر هیچوقت مدل ثابتی را نیآفریده، حرکت تاریخی آن برای تعمیق مبارزه همواره راستای جمعی را نشان داده است.
مفهوم ادعایی تشکل های مستقل سرتاسری برمبنای نظری حزب پرولتاریایی سنتی، به عنوان ابزارهای از رده خارج شده، تنها به یک امر ذهنی و تلاشی الگوپردازانه در مطالعه ی انتزاعی نسبت به کلاسیسم سوسیال دمکراتیک استوار است. یعنی شناسایی استقلال دولت از حوزه ی اقتصادی که مبتنی بر مظهر جامعه ی مدنی است و نه بر واقعیت عینی اِعمال قدرت دولت بر مرده زاد جامعه ی مدنی. «ایده های انتزاعی» فاقد متدولوژی شناسایی سطح بنیادینیِ مناسبات حاکم طبقاتی و مبارزه طبقات، یعنی تصویری نامتعین از مناسبات طبقاتی واقعی است که در قالب نمایندگی ها و براساس سیاست های روزمرگی متغیر دیپلماسی سیاسی جهان سرمایه در منطقه نمود می یابد. احزاب چپ و راست فقط منتظر زمینه هایی هستند که نظام جهانی سرمایه قرار است ترسیم نماید. براندازی نیابتی، موقعیت ناسیونالیسم تابع، جنگ های منطقه ای، وحدت ها و اتحادهای لحظه-ای و فرمایشی و… بی شرمانه ترین افق هایی هستند که در سکوت و پاسیفیسم جریان دارد.
رفقای کارگر،
در شرایط کنونی هرگونه ایده پردازی در تشکل سازی های فُرمال، تنها برمبنای نظریه هایی استوار است که مبارزه ی طبقاتی ما را در برابر آنتاگونیسم سرمایه هاله پوشانی می کند. با این استراتژی های دست نیافتنی، مبارزه ی جنبش طبقاتی ما نه توان هدف قراردادن دولت (طبقه ی سرمایه دار) را دارد و نه مبارزه ای را برعلیه کار دستمزدی سازمان می دهد. طبقه ی کارگر به جای پرداختن به اقتصاد سیاسی و سیاست گرایی عام به طور کلی، شایسته است به نقد اقتصاد سیاسی پردازد تا در فرقه گرایی های سیاسیون چپ و راست قرار نگیرد؛ زیرا که نقد اقتصاد سیاسی، بلادرنگ به نقد سیاست نیز تبدیل می شود.
نقد اقتصاد سیاسی چگونه می تواند باشد؟
نخست آن که، توسعه سرمایه داری از هنگام سرنگونی رژیم پهلوی تاکنون ماهیت دولت را به شدت دگرگون و نفوذ و کنترل آن به ویژه بر حوزه ی اقتصادی را ژرفا بخشیده است. در این فاصله، سرمایه چنان زیر این کنترل استثمارگرانه انباشت شده که مناسبات آن به تمامیِ روابط اجتماعی رسوخ یافته است. بنابراین تحلیل و شناخت دولت سرمایه، صرف نظر از میزان و کارآیی و توفیق آن براساس سطح تولید کالایی، به منزله ی گره گاه آنتاگونیستی سرمایه مبتنی بر فروش نیروی زنده ی کار خواهد بود. به این ترتیب، دولت هیچ استقلالی نسبت به تولید و گردش سرمایه ندارد، بلکه عمیقا به جریان آن وابسته است. از همین رهگذر است که دولت در تمامی ابعاد خویش به قدرت نیروی سرکوبگر حضور طبقه ی کارگر درون سرمایه تبدیل می گردد. هرگونه توهم به استبداد فراطبقاتی دولت و از این طریق هرگونه تصور همراهی و همراستایی با جناح ـ باندهای بورژوائی دیگر طبقات به ویژه «طبقه ی متوسط» که امروزه روز برای سهم خواهی سیاسی از طبقه ی حاکم با آن به رویارویی می پردازد، پتانسیل مبارزه ی طبقاتی را تنزل داده و در مسیر حرکت جنبش کارگری عمل کرد تخریبی خواهد داشت. دستگاه دولت نه هم چون گذشته به عنوان قدرت تنظیم گر رابطه ی داخلی طبقه ی سرمایه بوده، بلکه این دستگاه رابطه ی خودبخودی سرمایه می باشد و بنابراین چیزی غیر از «سرمایه ی جمعی» نیست. از این چشم انداز، نقش دوگانه ی دولت از یک-سو مداخله ی تمام عیار در فرایند تولید به عنوان نماینده ی سرمایه ی اجتماعی است و از سوی دیگر تثبیت قدرت بهره کشی، ایجاد بحران و نابودی ارزش و افزایش کنترل نیروی کار با ظرفیت بالای سرکوب خواهد بود.
در این فضای پرتنش و التهاب بحرانی که رژیم جمهوری اسلامی با عمده گی دادن حل بحران انرژی هسته ای [رفع تنش های ایدئولوژیک ـ هژمونیک] به جای رفع دشواری های زیستی ـ معیشتی اکثریت جامعه که زیر فشار تحریم های اقتصادی و انباشت سهمگین انحصاری سرمایه متحمل هرگونه فشاری گردیده است، ضرورت تاریخی است که جنبش کارگری به بازسازی سیاسی خودآگاه خویش دست یازد. انباشت سرمایه در جریان شبه دولتی ـ خصوصی سازی اکنون به جایی رسیده است که امر چگونگی ادغام دولت در جامعه، این رژیم را بر آن می دارد که اجتماعی شدن تولید و گسترش سلطه ی دولت بر این فرایند را در بازسازی با سرمایه ی جهانی منطبق گرداند، در غیر این صورت صِرف انباشت پول به عنوان سرمایه ی بالقوه در جامعه به بحران فروپاشی انباشت خواهد انجامید. بر طبقه ی ما است که پیشاپیش بر لحظه های بازتولید وسیع آنتاگونیسم اصلی که از جامعه سر برخواهد افراشت، اِشراف داشته باشیم. روند رفع بحران هسته ای و گشایش روابط متعارف به جای روابط توزیعی کالا با جهان سرمایه داری، بر دولت تحمیل می نماید که به عنوان نماینده ی سرمایه ی اجتماعی و به عنوان ابزار مستقیم ارزش آفرینی سرمایه داری با شتاب فراوان در تولید مداخله کند. رابطه بنیادی سرمایه داران خصوصی با دولت در این روند نیز به عنوان نیروی محرک و تقویت کننده این فرایند از جانب دولت پشتیبانی خواهد شد. اما از طرف دیگر، منطق مشارکت سیاسی جمهوری اسلامی در نظام جهانی سرمایه، به معنی توهم گشایش و اِعطای فضای عمل به بدیل های حاصل از منافع اجتماعی نخواهد بود؛ برعکس به معنی سلطه ی منفی و تحمیل منطق انضمامی از نمایندگی سیاسی به دولت ـ حزب مستبد سرمایه بر کل مناسبات اجتماعی قرار خواهد یافت، تا بتواند با چشم انداز رفع بحران نظام، هرگونه آنتاگونیسم بالقوه ی طبقاتی، و از همه تهدیدآمیزتر کارگری را نابود سازد. این وضعیت هم چنین به تعمیق هرچه بیشتر و مستمر بی نظم سازی کارکردی نهادهای عمومی و تکثیر نیروهای انگلی درون دولت برای احاطه به سرکوب منجر خواهد شد. اما به همان سان که اراده ی دولت بر تداوم و ثبات قدرت بهره کشی و تخریب ارزش نیروی کار تمرکز می یابد، بر مبارزات جنبش کارگری است که همین مناسبات را به چالش گرفته، آن را دچار بحران ساخته و درون مایه اش را از ارزش و نابودی کار اضافی ساقط سازد.
دیگر این که، نقد اقتصاد سیاسی زمانی می تواند با قواعد اقتصاد سیاسی سرمایه مقابله نماید که کارگران، مورد پرداخت هزینه-ی «یارانه»ای (رانت نفتی) از طرف دولت را در آگاهی نظری عمومی آشکار سازند: که اگر دولت ناگزیر شده چنین نقش محوری برای تقلیل بحران را به عنوان هزینه ی مزد برعهده بگیرد، در واقع در مقام سرمایه ی اجتماعی با این بخشش ناچیز به طور غیرمستقیم به بازتولید عناصر سرمایه ی متغیر (نیروی کار) که سرمایه ی مولد است می پردازد؛ چون با همین ترفند و با گسترش ساز و کار سرمایه در واقع به تولید ارزش افزوده دست می زند، زیرا که مخارج دولتی به طور غیرمستقیم خود مولد می باشند و چنین هزینه هایی در مخارج عمومی با انباشت خصوصی سرمایه هیچ منافات و تضادی ندارد و در حقیقت چنین «ایثاری» بی طمع نیست و هیچ خرجی بر دست دولت نمی گذارد. اما همین پرداخت هزینه ی عمومی دولتی که از طریق آن رابطه ی بهره کشی دولت از طبقه ی فروشنده ی نیروی کار مولد روپوشانی می شود، به مثابه مُزد اجتماعی با تعرضات و اعتراضات برهم زننده و بی ثبات کننده ی طبقه ی کارگر براساس این واقعیت مواجه گشته و در جامعه بسط پیدا کند.
به این ترتیب، هرگونه مبارزه برعلیه کاهش نسبی مزد (قیمت کار لازم) و مزد اجتماعی (یارانه) در رابطه با افزایش تورم و بحران فروکاهی نرخ سودِ سرمایه توسط طبقه ی کارگر ماهیتا به معنی مبارزه با ذات کالایی نیروی کار و به سخن دیگر مبارزه با تولید و مناسبات سرمایه داری است. به این گونه، موضوع «مزد» در همین فرایند به فضای عمومی مبارزه ای راه می یابد که قدرت انفجاری آن تمامی امیال مبارزاتی را به یک ضرورت انقلابی ـ طبقاتی تبدیل کرده و از همین مسیر است که نیروی کمّی مبارزاتی جنبش کارگری در مبارزه برای مزد، به کیفیت مبارزاتی جنبش و به لغو و محو کار دستمزدی بدل می گردد. همین مبارزه در گستره ی خود به معنی حمله ی انقلابی برعلیه بنیان های نظام سرمایه داری می باشد. بیهوده نیست که دولت سرمایه در آغاز چنین حرکت هایی به شدت با آن برخورد کرده و فعالین و پیش قراولان آن را به زندان، شلاق و در فرایند توسعه ی این مبارزه به ترور (اعدام) محکوم می نماید. به این گونه است که طبقه ی کارگر می تواند گستردن مبارزه برعلیه مزد را به گسترش مبارزه برعلیه کاهش نسبی دستمزد اجتماعی توسعه داده و از این طریق به سازمان یابی جمعیت اضافی کار (کارگران بیکار) نیز یاری رسانیده و آنان را همراه سازد.
اکنون که سطح مبارزات اجتماعی در اشکال گوناگون به گونه ای دچار بحران می باشد، بایستی زمینه های عینی مبارزات خودانگیخته ی کارگری را مورد نظر قرار داد. این مبارزات خودانگیخته در پروسه ای فراگیر و درگیر شدن با آگاهی طبقاتی به سازمان یابی پیشرفته تبدیل خواهد شد و آن هنگامی خواهد بود که مبارزات جنبش کارگری موج همین مبارزات خودانگیخته را در یک نکته ی گرهی به هم تلاقی دهد، اما پیش شرط آن از آستان قواعد بوروکراتیک ـ عقلانی ساختارهای تایید شده ی دولتی یعنی (تشکل های مستقل کارگری) فرا نخواهد رویید. بلکه نکته ی گرهی مبارزه برعلیه مزد واقعی (مزد و مزد اجتماعی)، تعیین کننده ی لحظات امواجی خواهد بود که از پسِ طوفان خودانگیختگی برخیزد. استراتژی تشکل های تنظیم قوانین دستمزدی ـ اتحادیه گرایی و سندیکالیسم ـ میان کار و سرمایه که هدف رفرم از جانب اولی و رفع تناقضات ساختاری از جانب دومی (سرمایه) در این مبادله را تعقیب می کنند، تحت شرایط قانون زدایی از کار برمبنای تحقق قانون ارزش و تقسیم بی رحمانه ی سطوح مختلف قدرت کار برمبنای دستمزدهای متفاوت غیررسمی و پایین نگه داشته شدن حداقل دستمزد نسبت به شاخص های تورمی تنها به نابودی نیروهای کار خواهد انجامید.
برادران و خواهران کارگر،
تنها صف آرایی طبقاتی ما کارگران خواهد توانست در برابر اقدام تخریبی دولت ـ سرمایه برای بازسازی فرایند مشروعیت خویش در ورود آشکار به عرصه ی جهانی سرمایه به عنوان سوژه ی زنده ی کار قد علم کند. در برابر بازسازی قدرت سرمایه از رهگذر زندان، شلاق و ترور و اراده به نابودی طبقه ی کارگر، تنها مطالبه ی اساسی در کنار تمامی دیگر مبارزات مطالباتی، قدرت علیه قدرت و مبارزه برای نابودی این نظام استثماری است که پایگاه مبارزاتی طبقه ی کارگر را استحکام خواهد بخشید.
کارگران جهان! در پروسه ی آفرینش خودآگاهی شورائی، متّحد شویم!

پیش به سوی سرنگونی سوسیالیستی رژیم سرمایه داری جمهوری اسلامی

زنده باد همبستگی جهانی مبارزات پرولتاریا

برقرارباد سوسیالیسم!
کمیته ی فعالین کارگری سوسیالیستی ـ فرانکفورت

اول ماه مه ١٣٩۴ برابر با ٢٠١۵

تماس

رضا شهابی، کارگران زندانی و دیگر زندانیان سیاسی آزاد باید گردند!

24 ژوئیه 2014

 

رضا شهابی، کارگران زندانی و دیگر زندانیان سیاسی آزاد باید گردند!

رضا شهابی، کارگران زندانی و دیگر زندانیان سیاسی آزاد باید گردند!

رضا شهابی کارگر و عضو هیئت مدیره‌ی سندیکای کارگران شرکت واحد که از خرداد ١٣٨٩ در زندان اوین تهران دربند بود، به‌دلیل دفاع از حقوق و مطالبات خود و کارگران ـ به همراه شش زندانی سیاسی دیگر – از بند ٣۵٠ زندان اوین به زندان رجائی‌شهر تبعید شد. وی پس از این تبعید اقدام به ٥٠ روز اعتصاب غذا نمود. رضا شهابی در نامه‌ی سرگشاده‌ای به دادستان خواسته‌های خود را به این ترتیب اعلام کرد:

«۱ـ بازگشت به محل قبلی زندان اوین بند ـ ٢ـ مرخصی استعلاجی جهت درمان و عمل جراحی دیسک کمرـ ٣ ـ اجرای ماده ۱۳۴ قانون جدید مجازات اسلامی [که مقرر می‌دارد در صورت تعدد جرائم مادی، تنها مجازات اشد اجرا می‌شود] ـ ۴ـ اجرای قانون آزادی مشروط»

این مجازات فردی برعلیه رضا شهابی، برعلیه هر کارگری دیگری که کمترین مطالبه طبقاتی را بر زبان براند اعمال می‌گردد. کارگران در جامعه سرمایه‌داری ایران و تحت حاکمیت دولت مستبد آن مجاز نیستند مطالبه‌ای را بر زبان آورند، زیرا مضاف بر مجازات قضایی، مجازات ایدئولوژیک شلاق نیز به‌عنوان تعزیر اسلامی بر گُرده‌شان فرود خواهد آمد. اما این سرکوب طبقاتی تنها به دلیل فعالیت رضا شهابی در سندیکای شرکت واحد نیست؛ این مجازاتی است که رژیم جنایت‌کار جمهوری اسلامی با آن، طبقه‌ی کارگر را برای مرعوب ساختن در گذار از خواسته‌هایشان به‌مصاف می‌طلبد. این رژیم به‌خوبی می‌داند که فعالیت سندیکایی درنهایت چیزی غیر از چانه‌زنی برای تنظیمات قوانین دستمزدی نیست. فرایند گذار از مطالبات چانه‌زنی سندیکالیستی و ساختار سلسله‌مراتبی آن به مبارزات رادیکال شوراگرایانه در ایران و هم در گسترش جهانی آن به‌مطالبه‌ی «تمام قدرت به دست طبقه‌ی کارگر» هم‌چون شبح سوسیالیستی، هراسی است که کل قدرت دولت سرمایه و نهادهای چانه‌زنی رسمی را تهدید می‌نماید. جنبش طبقه‌ی کارگر در فعلیت خود دارای چنان ظرفیتی است که برخلاف سایر حرکت‌های توهم‌زای اجتماعی، در تنگنای محدوده غار چانه‌زنی متوقف نمی‌گردد که در چارچوب جاودانگی قانون آهنین دستمزدی بر حیات بردگی‌اش تداوم یابد. از همین رو «علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد».

بیهوده نیست که جمهوری اسلامی از بدو حیات خود تاکنون تلاش نموده است که هر حرکتی را، پیش از آن‌که جنبشی راه بیفتد، در همان آغازگاه خود در نطفه خفه سازد. کنونه و در واقعیت مبارزه‌ی طبقاتی جامعه‌ی ایران جنبش طبقاتی کارگران در همین مطالبات و خواسته‌های محدود، فردی و محافل کارگری جریان دارد و تمامی زدوبندهای داخلی ـ جهانی این رژیم برای آمادگی آن هنگامی است که به‌گفته‌ی دست‌اندرکاران خود رژیم: «کارگران آینده واجد شرایط خاصی هستند و فقط خواسته‌های صنفی را دنبال نمی‌کنند.«[علی ربیعی ـ وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی ـ سایت تیر پرس]

تاریخ مناسبات سرمایه‌داری در ایران، انباشت ثروت و هم‌چنین بزرگ‌ترین طبقه‌ی اجتماعی یعنی کارگر را به‌وجود آورده که با این دست سیاست‌ورزی‌ها نمی‌شود آن را نادیده گرفت. طبقه کارگر ایران به‌خصوص در این ٣٥ سال گذشته بی‌حقوق‌ترین دوران خویش را سپری کرده و سخت‌ترین دوران استثمار خود را تجربه نموده است. اما جامعه‌ی طبقاتی آشتی‌ناپذیر است. رژیم باید به‌خاطر داشته باشد که تضادهای جامعه‌ی طبقاتی نه با حرف و نه با وعده حل نمی‌شوند، و برای بقای خود نیاز به پلیس و سرکوب دارد. دولت سرمایه به کارآمدی دستگاه سرکوب برای ایجاد نظم ایمان دارد؛ نظمی که این شیوه‌ی تولید را تضمین می‌کند؛ نظمی که با وجود چنین سطحی از نابرابری بدون دستگاه سرکوب ممکن نیست.

دولت و دستگاه حاکمه در اتاق‌های فکر خود همیشه پیشنهادهای کارآمد را پیدا خواهند کرد. در اتاق بازرگانی، در پشت درهای بسته‌ی مجمع تشخیص مصلحت نظام، در جلسات غیرعلنی مجلس، در انجمن‌ها و سازمان‌های کارفرمایی راه‌کارهای لازم پیش‌بینی می‌شود. اگر از تحریم‌ها تحت فشارند، در عوض اجازه پیدا می‌کنند تعدیل نیرو کنند، کارگران را تهدید به اخراج از کار نمایند، پرداخت‌ها را به تعویق بیندازند، ساعت کار اضافی و سرعت کار را شدت بخشند، وام‌ها، معوقات و مالیات‌هایشان شامل بخشودگی بشود، بابت صادرات جایزه دریافت کنند و به‌غیر از این‌ها صاحبان سرمایه آزادند سرمایه‌شان را به هر سمتی خواستند حرکت بدهند و بالا بردن اضافه ارزش و رشد انفجاری انباشت سود را اعطا کنند. هر کارگری نیز به‌ازای اعتراض و اندک مطالبه‌ای روانه زندان گردد. روزگار بدین منوال سپری نخواهد شد. ضرورت آزادی مستلزم ضرورت رهایی کار است که آن در اتاق‌های سه‌جانبه‌گرایی و چانه‌زنی تحقق نخواهد یافت. بسندگی گذار حرکت طبقه‌ی کارگر از اعتراضات فردی به فعالیت گسترده‌ی طبقاتی هنگامی صورت‌پذیر است که پتانسیل اعتراضات را نه به‌عنوان نیرویی تماما موجود قلمداد نموده، بلکه طبقه‌ی کارگر را همواره نیروی انقلابی‌ای دانست که توسط این مناسبات به‌وجود آمده تا علیه آن قیام کند. طبقه‌ی کارگر سوژه‌ی تمام عیار انقلابی است که اگر در مسیر پیش‌روی خود دیالکتیک را آن‌گونه که از عمل سر برمی‌آورد بازتولید و از نو معرفی و بازنیآفریند هیچ حرکتی رو به پیش نخواهد بود.

رضا شهابی تنها در چارچوب چنین وضعیتی معنا می‌یابد و در چنین موقعیتی نیز خواهد توانست وجود اجتماعی ـ طبقاتی خود را درون کل طبقه تعمیم بخشد، بنابراین دفاع از رضا شهابی دفاع از تمامی کارگران زندانی و طبقه‌ی کارگر و دفاع از مطالبه‌ی «تمام قدرت به دست طبقه کارگر» می‌باشد.

 

کارگر زندانی، زندانی سیاسی آزاد باید گردد

پیش به­ سوی سرنگونی سوسیالیستی رژیم جمهوری اسلامی

 

 

کمیته فعالین کارگری سوسیالیستی فرانکفورت

ژوئیه ٢٠١۴ / تیرماه ۱۳۹۳

 

تظاهرات ضد سرمایه داری بلوکوپای در فرانکفورت

31 مه 2014

بلوکوپای چیست؟

 

 

در هنگامه آغاز و گسترش بحران جهانی سرمایه در سال ٢٠٠٨ و به دنبال شروع بحران بی‌کاری و اخراج‌های وسیع، افت سطح معیشتی ـ زیستی، بی‌خانمان شدن گسترده و فقر دامن‌گیر در کشورهای بحران‌زده، با تاثیرگیری از جنبش‌های اعتراضی در کشورهای عربی و به‌ویژه اشغال میدان التحریر توسط معترضان در مصر، جنبش اعتراضی و ضدسرمایه‌داری با نام «Occupy Wall Street» (جنبش اشغال وال‌استریت) در کانادا و آمریکا شروع گردید که بلافاصله با فراخوان معترضان نظام سرمایه‌داری در اسپانیا، در اروپا و سپس تمام جهان به گسترش درآمد. با فراخوان این حرکت در اسپانیا، فعالین حرکت‌های ضدسرمایه‌داری در کشورهای آلمان، ایتالیا، انگلیس، پرتغال و بسیاری از کشورهای اروپایی به آن پیوستند و این حرکت به‌سرعت مورد استقبال واقع شد. اما از آنجا که این حرکت سیاسی ماهیت مشخص طبقاتی ـ پرولتری نیافت، این حرکت به همان سرعت توسط جریانات رفرمیست ضدسرمایه‌داری، ماهیت سرمایه‌دارانه یافته و به‌جای تلاش برای دست بردن به ریشه‌های این بحران و مورد خطاب قرار دادن طبقات کارگر کشورهای خود، جریانات سیاسی را مورد خطاب قرار داده و از روی‌کرد به پرولتاریای انقلابی روی برتافتند. چنین بود که این حرکت آغاز شده، با شتاب به قهقرا رفته و در خود فرومرد!

دولت‌ها، سرمایه‌داران، طراحان و مدیران مالی با مداخله و تزریق فوق‌العاده سنگین پول و اعتبارات مالی به بانک‌ها و مراکز بورس‌های مالی و تولیدی، با سرپوش گذاشتن به گسترش بحران در برخی کشورهای مرکز، نوید پایان بحران را می‌دهند. اما این یک دروغ است. در نتیجه، در آلمان هم‌زمان با فروکش نمودن «جنبش اشغال»، در سال ٢٠١٢ بخشی از فعالین معترض به نظام سرمایه‌داری، به سازمان دادن حرکت اعتراضی دیگری اقدام نمودند که به‌خاطر بلوکه کردن مراکز و نهادهای سرمایه، به جنبش بلوکوپای «Blockupy»تغییر نام یافت.

فعالین کمیته کارگری سوسیالیستی فرانکفورت از آغاز نخستین حرکت‌های جنبش اعتراضی «اشغال» (Occupy)، با شرکتی فعال در بخش‌های اجرایی، تدارکاتی، سخنرانی‌ها، و نقدِ کاستی‌ها و ضعف‌های طبقاتی و معرفتی این حرکت، از حضور در این جنبش اعتراضی روی برنتافته است. ما بر این باور هستیم که این حرکت دارای ماهیت پرولتاریایی نیست، اما کارگرانی را در درون خود دارد که به بخش‌های رادیکال جنبش کارگری آلمان تعلق دارند.

گاهنامه شماره 7

6 مه 2014
گاهنامه شماره 7 به همت رفقای کمیته فعالین کارگری سوسیالیستی فرانکفورت منتشر شد . برای اسفاده از گاهنامه کافی است روی عکس آن و یا لینک داده شده کلیک کنید

نسخه الکترونیکی

gahname7

 

http://rahai.org/gahname7/  لینک گاهنامه شماره 7 نسخه الکترونیکی

نسخه P D F

pdf

http://rahai.org//gahname7/gahname7.pdf لینک گاهنامه شماره 7  نسخه پ داف

بیانیه سیاسی اول ماه مه

30 آوریل 2014

 

poster-zh2tasihshode12

 

بیانیه سیاسی اول ماه مه

کارگران! ما مالک آن یگانه کالای ویژه‌ای هستیم که شرط اولیه تمام شرایط تولید سرمایه‌داری است؛ هر شرط لازم دیگری برای تولید چیزی غیر از سرمایه‌ای مرده نیست که برای تجدید حیات در مناسبات اجتماعی تولید بایستی نیروی کار زنده را جذب کند. از طریق توان نیروی کار است که سرمایه محتوای طبقاتی یافته و به همین ترتیب مناسبات طبقاتی به ساختار درمی‌آید. سرمایه درون این ساختار تمامی پروسه‌های سازماندهی کار را زیر سلطه‌ی خود می‌گیرد و بر شرایط کار حاکم می‌گردد. در تمامی این مراحل، شرایط کار زیر فرمانروایی سرمایه‌دار بوده و آن‌چه که به ما تعلق ندارد، کار است؛ ما تنها شرایط سرمایه را به اجرا درمی‌آوریم.
به این ترتیب، ما تنها در نسبت با سرمایه وجود داریم و سرمایه‌دار نیز در نسبت با کارگران سرمایه‌دار می‌ماند. در این مناسبات ما حداقل ابزار ضروریِ معیشت را برای خود، و کل قدرت سرمایه‌داری و دولت آن‌را برضد خویش تولید می‌کنیم. اگر تثبیت این مناسبات و شرایط ماندگاری آن در وحدت نسبت ما با سرمایه ممکن می‌گردد، عامل دگرگونی این پارادوکس تاریخی نیز، از آنجا که شرایط بقای سرمایه در چنگ ما است، به مبارزه ما برای خُرد کردن آن قدرت بستگی دارد. قدرت طبقاتی ما کارگران، اگر به ماهیت هستی‌بخش این نیروی زایشی پی برده باشیم، بی‌کران است.
بدون فعالیت حیات‌بخش زنده‌ی قدرت کار، هیچ حرکتی در سرمایه وجود نخواهد داشت؛ هیچ‌گونه رابطه‌ی اجتماعی بدون رابطه‌ی طبقاتی ما کارگران برقرار نخواهد بود. حقیقت این است که طبقه سرمایه‌دار، در این رابطه نسبت به طبقه‌ی ما کارگران فرعی است. قدرت طبقه ما نیروی لایزال تهدید برای فروپاشی ضرورت استثمار است. پارادوکس تاریخ همین جا است که هم ضرورت استثمار در جامعه سرمایه‌داری را حیات می‌بخشیم و هم درهم شکننده‌ی آن می‌توانیم باشیم. دست‌یافتن به اندک بهبودی در شرایط زیستی‌مان از الزامات هستی ماست، اما فروکاستن مبارزات‌مان برای چنین مطالباتی و سرانجام دست زدن به شورش‌های بی‌فرجام، محکومیت ابدی ما نیست.
ماهیت جامعه سرمایه‌داری دیرزمانی است که سرشت غیرانسانی خود را آشکار ساخته است. در جامعه‌ی سرمایه‌داری هر چیزی وارونه شده است، لیکن از همان ابتدا دانشمندان و اقتصاددانان سرمایه‌داری وانمود کرده‌اند که ما کارگران می‌بایست مدیون قدرت سرمایه و تمدن صنعتی باقی بمانیم. آیا نمی‌توانیم برعلیه این طرز تلقی از تمدن برتابیم و از حقیقتِ قدرت خویش و آن کالای ویژه‌ای که برای بهره‌بری به سرمایه اعطا می‌کنیم، آگاه گردیم؟
درون این تمدن، ما کارگران به‌عنوان سوبژه‌ی عینی از مصالح طبیعت و قوانین آن و علمی که سرمایه آن‌را متصرف می‌گردد، می‌توانیم به‌منزله‌ی پیش‌شرط ضروری یک واقعیتِ نو، یعنی واقعیت انسان اجتماعی، اجتماع انسانی نوینی برپا سازیم. سرمایه‌داری این پیوند مستقیم را نابود ساخته، کار را از آفریدن جدا می‌کند و نیروی زاینده‌ی ما را به یک رنج خسته‌کننده و ناخلاق بدل می‌سازد. در حالی‌که خلاقیت در فراسوی مرزهای کار صنعتی صورت می‌گیرد؛ سرمایه نیروی کار آفریننده‌ی ما را به سطح یک فرآورده و هم‌چون موضوعی برای کار، ماشین و ابزار تنزل داده است. قدرت آفرینش ما با از دست دادن حاکمیت بر جهانِ مادیِ خلق شده از کار خویش، واقعیت را نیز از جهان حقیقی به جهان عینی چیزها و روابط شیئی‌واره شده‌ی انسانی فروکاسته است. سندیکالیسم سرخ و زرد، اتحادیه‌ها و احزاب رنگارنگ کارگری، آنارشیسم و جنبش بیشمارانِ غیرطبقاتی، ما را به ایراد گرفتن از جامعه سرمایه‌داری که در درون بحران چاره‌ناپذیر دست و پا می‌زند، به ردیف کردن درک ناانتقادی و غیرانقلابی از مناسبات اجتماعی این جامعه‌ی بی‌بنیاد دعوت می‌کند. آن‌ها اعتصاب را، که از پیش مطالباتی را به‌عنوان سهمی منصفانه از ثمرات کار و مشارکتی منصفانه در سود سرمایه در دل خود نهفته دارد، به‌عنوان تنها آلترناتیو طبقه ما و به‌مثابه تنها آلترناتیو مبارزاتی ما مطرح می‌کنند. چنین اشکال مبارزاتی، محتوای آگاهی ما را در برابر این مناسبات و فجایعی که بر ما تحمیل می‌کند، نشان می‌دهد و از سوی دیگر آگاهی مُنفعلی که در برابر این مناسبات در اشکال مطالبه‌خواهانه می‌گشاید، یک آگاهی منفعل بی‌قدرت را بیان می‌کند. آلترناتیو رادیکال آنان، قانون‌گرایی و یا خودانگیختگیِ محض می‌باشد که ذهنیت انسانی را به یک وجود ذهنی، تهی بودگی و سرانجام به یک امکان اتنزاعیِ صِرف و یک آرزو فرومی‌کاهد.
نقد سرمایه فقط بیان تصویرهای عینی حرکت‌های اجتماعی سرمایه و به‌همین سان بیان صورت‌های آگاهیِ متعلق به عوامل آن نیست، بلکه نقدی انتقادی ـ انقلابی است که شامل توضیح اختلال‌ها و بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی آن و شکل‌گیری سوبژه‌ای است که همانا طبقه کارگر می‌باشد و ظرفیت فروشکنی انقلابی این نظام را دارا است. نقد سرمایه این نیست که مفهوم استثمار و استخراج حداکثر کار اضافی توسط فرد کارفرما برای ثروتمند کردن خویش را به مبارزه علیه ستمدیدگی و محکومیت اخلاقی نظام سرمایه تقلیل دهیم. تمامی تلاش‌های سرمایه در ابعاد گوناگون (ابداع شیوه‌های جدید تولیدی، سازماندهی استثمار، بارآوری کار در سطوح صنعت و خدمات و…) ناشی از فرعی بودن وجود طبقاتی‌اش نسبت به طبقه کارگرِ تولیدکننده می‌باشد. پدیداری تاریخی استثمار از دل ضرورت سرمایه در گریز از این قدرت نفی‌کننده‌ی طبقه‌ی ما است که تا حد تخریب و سرکوب هرگونه خیزش ما تمامی ظرفیت قدرت خویش را به‌کار می‌گیرد. منهای عوامل تقلیل و قدرت رفع پروسه‌های بحران توسط دولت، از مهم‌ترین عوامل توسعه‌ی اقتصادی سرمایه و رفع دوره‌ای پروسه‌ی بحران تولید، انجام «انقلابات» تکنولوژیک در سازماندهی کار است که شرایط آن در تسلط سرمایه قرار دارد و از آنجایی که توسعه اقتصادی به‌طور بنیادی از خود تولید سرچشمه می‌گیرد، به کلیت مناسبات اجتماعی نیز شیوع می‌یابد. اما تاریخ سرمایه‌داری این تجربه را به طبقه‌ی کارگر داده است که سرمایه در گریز از مقابله با طبقه‌ی کارگر اشکال گوناگونی از سلطه‌ی سیاسی را بر جوامع تحمیل می‌نماید؛ به‌همین جهت است که استخراج ارزش اضافی از نیروی زنده‌ی کار در پروسه‌ی تولید به‌طور مداوم با اشکال سیاسی آن ارگانیک بوده و مطابقت می‌نماید؛ زیراکه بنیان قدرت سیاسی، ضرورت اقتصادی است و تمامی اشکال تحقق‌یافته‌ی آن از قبیل لیبرالیسم دمکراتیک، سوسیالیسم دولتی، سوسیال دمکراسی و نئولیبرالیسم تلاش‌هایی است از جانب سرمایه برای ارگانیک شدن با همان ضرورت اقتصادی و هر جا که لازم باشد طبقه‌ی کارگر را به‌عنوان میانجی و ابژه‌ی این فرارَوی از موانع و برای نظارت بر مدیریت سرمایه انتخاب نماید، تا تحکیم و توسعه‌ی داربست سرمایه و بازتولید سیاسی طبقه کارگر را به‌دست خود کارگران بسپارد. همان‌طور که طبقه کارگر به‌عنوان نیروی مولد کار، تامین‌کننده سرمایه می‌باشد، به همان ترتیب نیز وجود سیاسی طبقه کارگر تامین‌کننده‌ی قدرت سیاسی ـ اجتماعی طبقه‌ی سرمایه‌دار می‌باشد. سرمایه تحت این رابطه اجتماعی است که با تسلط بر قدرت سیاسی که مستقل از نهادهای دولتی نیست، نقش مرده‌ی خویش را به یک زور سیاسی و سرکوب مجهز می‌سازد، تا در مقابل قدرت مستقل و مولد نیروی زنده‌ی کار و بازتولیدکننده‌ی قدرت دولت که سرمایه بر آن تسلط یافته، به کل جامعه سلطه پیدا نماید. بنابراین طبقه‌ی کارگر، به‌ویژه اکنون که این چیرگی سرمایه در تمام وجوه‌اش دچار بحران گردیده است، بایستی مطالبه‌ی خویش را به مطالبه‌ی «تمام قدرت به‌دست خویش» تبدیل نماید و قدرت دولتی سرمایه را نابود سازد. قدرت سرمایه و دستگاه دولتی آن بر روی یک ساختار تهی و وابسته استقراریافته که در انفعال طبقه‌ی کارگر فرصت زیست یافته است. این طبقه با تمامی کثافات خویش بسیار پیش‌تر از این می‌بایستی از صفحه روزگار محو می‌گردید اگرکه مبارزه‌ی طبقاتی به مفهوم طبقه در برابر طبقه در میان خیزش‌های شُبهه‌برانگیز سایر طبقات زیر پوشش مبارزات ضدسرمایه داریِ سرمایه‌دارانه به انحلال و انفعال کشانده نمی‌شد.
اما مفهوم انقلاب طبقاتی تنها هنگامی معنای حقیقی می‌یابد که طبقه در برابر طبقه به سازمان خویش بپردازد. «چپ» مفهوم انقلاب را از واقعیت طبقه کارگر و از رابطه‌ی مبارزه‌ی طبقاتی آن تهی ساخته است. در جایی که طبقه‌ی کارگر فاعل پروسه‌ی انقلاب نیست، «چپ» به‌نام طبقه‌ی کارگر بازسازی‌های درون بحران حاکمیت سیاسی و جابجایی‌های بخش‌های مختلف بورژوازیِ درون حاکمیت را به‌عنوان انقلاب و تحولات دمکراتیک جا زده و کارگران را به پیشتیبانی از آن فراخوانده است. استراتژی سوسیالیسم تدریجی از راه سوسیال‌دمکراسی و بتوارگی دولت و حزب به‌تمامی موانعی هستند که جنبش کارگری را درون مبارزه طبقاتی از طریق سازمان‌های رسمی و قانونی اتحادیه‌گرایی، که مطالبات‌شان هیچ‌وقت از زمانی که سوسیال دموکراسی بر دولت تسلط یافت فراتر نرفت، به انشقاق و سردرگمی دچار نموده است.
طبقه‌ی کارگر به گونه‌ی دیگری از توسعه‌ی سیاسی نیاز دارد تا مبارزه‌اش در متحقق ساختن انقلاب یعنی طبقه بر علیه طبقه به‌عنوان یک پروسه‌ی انقلابی و جدا از موفقیت‌ها و لحظات و تحولاتی که بعدها با خشونت قابل بازپس‌گیری در جابجایی‌های سیاسی حاکمیت سرمایه‌داران بوده است، باشد. چنین توسعه‌ی سیاسی درون خیزش‌ها و شورش‌های ضداستبدادی و ضددیکتاتوری دیگر طبقات رقم نخواهد خورد. این گونه طغیان‌ها، رفرم‌طلبیِ خشونت‌گرا در برابر حاکمیت خشونت دولتی است که در پسِ این رودرویی، انفعال و سازش و بازگشت به نظم پیشین قرار دارد. در واقع مبارزات ضداستبدادی همواره میانجی بین تضادهای طبقاتی و رفع آن تضادها در اشکال دیگری از مناسبات سیاسی برای حفظ همان مناسبات است که توسط سرمایه مدیریت می‌شود. به‌این ترتیب تاریخ مبارزات ضداستبدادی از آغاز قرن بیستم به‌ویژه در کشورهای پیرامونی نشان‌دهنده‌ی این بوده‌است که چنین اشکال مبارزاتی به‌جای آن که ابزارهایی عملی برای رفع تضادهای طبقاتی در مبارزات طبقه‌ی کارگر باشند، به ابزار فرهنگی و ایدئولوژیک سرمایه برای تداوم و حفظ دولت مستبد سرمایه بدل شده‌اند.
آن‌چه که به‌عنوان «سنت» انقلابی از طریق سوسیال‌دمکراسی بر طبقه‌ی کارگر عارض گردیده است و بر ادامه‌ی آن اصرار می‌گردد، تکرار روش انقلابات بورژوایی توسط طبقه‌ی کارگر است؛ تحولاتی که چیزی غیر از انقلاب بودند. انقلابی که مارکس «خودرهایی طبقه‌ی کارگر به‌دست خویش» نامید، از طریق سنت سوسیال‌دمکراسی بدل به الگوپردازی از انقلابات بورژوایی برای طبقه‌ی کارگر گردید که تاکنون عامل سقوط استراتژیک جنبش‌های انقلابی طبقه‌ی کارگر بوده است.
به‌این ترتیب ضرورتی که طبقه‌ی کارگر با آن روبرو می‌باشد، دگرگونی ریشه‌ای استراتژی «سنتی» سوسیال‌دمکراسی با استراتژی جدیدی است که در راستای فسخ تمامی بتوارگی‌هایی می‌باشد که به‌مثابه مذهب رسمی جنبش‌های کارگری توسعه یافته است. ضرورت امتناع از مسیرهایی که به اهداف سرمایه منتهی می‌گردد. ضرورتی از سازمان‌یابی که طبقه‌ی کارگر را در مسیر مطالبه‌ی تمام قدرت به‌دست خویش هدایت می‌نماید. تاریخ مبارزه‌ی طبقاتی با غلبه‌ی چنین «سنتی» در تمامی جوامع سرشار است از آغازی نو برای چانه‌زنی با سرمایه از طریق تشکل‌های «صنفی» و تقلیل آن به‌عنوان یک نیروی اقتصادی و رسته‌ی صنفی و امتناع از اجرای مستقیم مبارزه‌ی طبقاتی که سیاسی می‌باشد.
اگر طبقه کارگر به‌عنوان آنتی‌تز سرمایه، آلترناتیو ایجابی و رفع مناسبات استثماری است، به زنجیر کشیدن این طبقه‌ی جهان‌آفرین در درون هزارتوی سازماندهی مطالباتی در جهت پیشرفت استثمار و قابل تحمل ساختن حیات زیستی افراد کارگر در رقابت برای تصرف لقمه نانی بیشتر، ابدی ساختن توسعه‌ی عظیم اقتصاد سرمایه‌داری و اسیر و مُنقاد نمودن شرایط زندگی طبقه‌ی کارگر می‌باشد.
ما می‌دانیم که مورد اتهام جنبش‌های رسمی کارگری، شاخه‌های سندیکایی و رفرمیست به‌عنوان شورش‌گری قرار می‌گیریم، اما ما این شورش‌گری را به جهان پرآشوب طبقه کارگر جهانی در برابر سرمایه ارجاع می‌دهیم؛ شورش‌های مقطعی که سرمایه را در سطح جهان به چالش می‌کشد. این چالش طبقاتی بر بستر مبارزاتی در حال رویش است که سوبژکتیو آن را مبارزه‌ی طبقه کارگر جهانی به‌ویژه در مناطقی با نیروی کار ارزان تشکیل می‌دهد (آفریقای جنوبی، بنگلادش، کامبوج، چین، اندونزی، برزیل، تایلند، ترکیه و بسیاری مناطق دیگر)؛ طبقات کارگری که به‌طور پیوسته در حال رشد کمّی بوده و گسترش آنتاگونیسم خود را با سرمایه از خلال توسعه‌ی سرمایه و بحران پایدار قابل درک می‌سازد. ماهیت تداوم این آشوب همواره خودزاد را در درون دو طبقه‌ای می‌توان مشاهده کرد که هرکدام دیگری را بازتولید می‌کند و چنان‌چه مارکس بسیار پیش‌تر توصیف نمود، حیات یکی مرگ دیگری را رقم می‌زند (بورژوازی گورکنان خویش را می آفریند).
طرح این مطالبه، توازن قدرت میان دو طبقه را از حکم تثبیت، به موضوع تشکیک به جانب سرمایه جابجا می‌کند. اینجا دیگر مجادله برای سهیم شدن در سود نیروی مرده کار نیست، بلکه رفع سرمایه و «دولت» به‌مثابه حافظ این مناسبات طبقاتی از کل جامعه است. نفی سرمایه از جانب طبقه کارگر، در حکم نفیِ نفی جامعه با تمامی بتوارگی‌هایش برای بنای اجتماع انسانی است؛ لغو نظام دستمزدی برای استقرار اجتماعی که در آن از هر کس نسبت به توانایی‌اش و به هرکس به اندازه‌ی نیازش در نظر گرفته می‌شود.
اما این بار طبقه‌ی کارگر همانند گذشته و آن چه که در انقلاب ١٩١٧ رخ داد، از خلال مطالبات سوبژکتیو خویش و تحت یک برنامه‌ی نظارت اجتماعی به بازسازی چرخه‌ی تولید و با تبدیل شدن به یک نیروی عینی به احیای سرمایه نمی‌پردازد، هم‌چون لحظاتی که سرمایه را از دل بحران انقلاب جهانی و دو جنگ جهان‌گیر بیرون کشید و بازسازی نمود. از آنجا که پدیداری بنیان تاریخی سرمایه با بنیان کار هم‌زمان واقع شده، رشد آن‌ها نیز به‌طور هم‌زمان تداوم یافته است. اما آن‌چه که سبب اختلال در مکانیزم رشد سرمایه می‌گردد، کاهش نزولی نرخ سود و به تبع آن کاهش نرخ دستمزد و انقطاع مداوم در قانون عام انباشت سرمایه می‌باشد که مانع اصلی رشد متکامل موزون سرمایه می‌شود. با آگاهی سرمایه به گذار از پروسه‌های بحران، وساطت نهادی جنبش خود طبقه کارگر در بازتاب ضرورت‌های ابژکتیو سرمایه از خلال مطالبات سوبژکتیو کارگران بیان می‌گردد. به این ترتیب مطالبات طبقه‌ی کارگر مکانیزمی برای نیازهای عینی سرمایه‌داران در گذار از پروسه‌های بحران می‌شود. بنابراین سرمایه از سازماندهی مطالباتی طبقه‌ی کارگر در کنترل و غلبه بر تهدیدات جنبش طبقاتی حداکثر سود را در پیشرفت استثمار به‌دست می‌آورد.
برای رهایی مبارزه‌ی طبقاتی از بند زنجیرهای تکرار شونده‌ی تداوم استثمار از طریق مطالبات معیشتی و زیستی، طبقه‌ی کارگر می‌تواند در یک مطالبه‌ی هم‌گرا میان مطالبه‌ی اقتصادی و سیاسی، سرمایه را با بحران سیاسی مواجه سازد و آن از طریق سازماندهی گونه‌ای از جنبش‌های سوبژکتیو می‌باشد که از مسیر شرکت در توسعه‌ی سیاسی سرمایه و از طریق نهادهای پارلمان نمی‌گذرد. اکنون بر همگان آشکار است که مکانیزم‌های انتخاباتی پارلمانی سرمایه تا چه اندازه با واکنش‌های منفعلانه‌ی جامعه مواجه می‌باشد. اما واکنش منفعل فاقد قدرت بوده و بار خودانگیختگی که توسط جنبش‌های پاسیفیستی آتونومیست بر جنبش طبقاتی کارگران سنگینی می‌کند، در مجموع دارای استراتژی انقلابی نیست. جنبش‌های موجود که تمامی جهان را فراگرفته هنوز فاقد این استراتژی می‌باشند، اما در درون خود سویه‌هایی از سوبژکتیو سیاسی را برای تبدیل کردن مطالبه قدرت به آنتاگونیسم طبقاتی میان کار و سرمایه را نشان می‌دهند. این استراتژی در خیابان به‌وجود نخواهد آمد، بلکه تنها تجلی هماهنگی قدرت مطالبات اقتصادی ـ سیاسی به عنوان آگاهی طبقاتی در خیابان بروز می‌یابد که کل جامعه را برای تأئید خویش فراخوانده است؛ یعنی محتوای طبقاتی سرمایه را از رابطه‌ی طبقاتی‌اش جدا ساخته که پیش از آن توسط دولت و سرمایه بر کارخانه و خیابان حکم می‌راند. تحت این چیرگی است که قدرت نیروی کار به‌عنوان سوبژه‌ی سیاسی ـ طبقاتی، سرمایه را به طرح مطالبه وامی‌دارد، مطالبه‌ی بازگشت به گذشته که اینک توسط طبقه‌ی کارگر برای پایان دادن به نیروی تخریب سرمایه به تمامی فتح گردیده است. اینک طبقه‌ی کارگر قدرتی را در دست دارد که با تخریب حال، انتقام سرتاسر گذشته‌ی سرشار از بندگی و استثمار را می‌ستاند، تا اجتماع انسانی را که همان کمونیسم باشد بنا نهد.

پیش به‌سوی سرنگونی سوسیالیستی جمهوری اسلامی
گسترده باد همبستگی بین‌المللی کارگران
رهایی انسان حاصل تداوم جنبش سوسیالیستی است
کارگران جهان برای مطالبه‌ی تمام قدرت به‌دست خویش هماهنگ و متحد شویم
برقرارباد سوسیالیسم !

کمیته فعالین کارگری سوسیالیستی فرانکفورت
١١ اردیبهشت ماه ١٣٩٣ـ اول ماه مه ٢٠١۴
https://kkfsf.wordpress.com

کنقرانس علیه مرزها، راسیسم و سیاست‌های ضدپناهندگی دولت‌های اروپایی در شهر فرانکفورت

28 فوریه 2014

konfranse bedon marz1

سومین کنفرانس «No Border lasts forever» در اعتراض به وجود مرزها، راسیسم و سیاست‌های ضدپناهندگی دولت‌های اروپایی، از ۲۱ تا ۲۳ فوریه ۲۰۱۴، در ساختمان آستای دانشگاه فرانکفورت برگزار گردید. در این کنفرانس بیش از ۴۰۰ نفر از فعالین گروه‌های خودسازمانیافته پناهجویی و چند تشکل چپ* از آلمان و چند شهر اروپا شرکت نمودند. گروه‌های پناهجویی در برگزاری 20 کارگروه و هم‌چنین پیشبرد مباحثات بسیار فعالانه عمل نمودند.

konfranse bedon marz2

این کنفرانس، در مقایسه با دو کنفرانس گذشته، به لحاظ مشارکت فعالانه پناهجویان و هم‌چنین انجام دوبله هم‌زمان مباحثات و مناظره‌ها به چند زبان (انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، فارسی، اردو، ترکی) بسیار پربارتر و منسجم‌تر به انجام رسید. فضای تفاهم، احترام و همبستگی در سرتاسر این کنفرانس سه روزه حاکم بود. این کنفرانس هم‌چنین امکان گردهم‌آیی و برقراری ارتباط میان گروه‌های مختلف پناهجویی و خودسازمانیابی گسترده‌تر آنان را برای حرکت‌های آتی‌شان فراهم آورد. نکته قابل توجه در این مباحثات و گفتگوها، نگاه انتقادی پناهجویان به نظام سرمایه‌داری، بحران‌های ناشی از این نظام، ریشه‌یابی مسائل درون مناسبات طبقاتی و به چالش کشیدن آن بود. به گفته‌ی یکی از پناهجویان از کشور نروژ، حرکت‌های پناهندگی «نه شرکت در یک مسابقه دوی سرعت، بلکه آماده شدن برای یک حرکت طولانی ماراتونی علیه نظام سرمایه‌داری می‌باشد».

————————————————-

* Aktivist_innen von Asylumstrike Berlin, Lampedusa in Hamburg, The Voice Refugee Forum, Karawane München, Welcome to Europe, Afrique Europe Interact, kein Mensch ist illegal Hanau and Darmstadt, Teachers on the Road Mainz, Noborder Frankfurt, Aktionsbündnis gegen Abschiebungen Rhein-Main, NoLager Bremen, Jugendliche Ohne Grenzen (JOG),Women in Exile and friends, Halk Evi Darmstadt, Refugee movement Sachsen-Anhalt, Aktion Bleiberecht Freiburg, Refugee Council Hamburg, No Lager Halle, Infomobile Greece, ATIF – Föderation der Arbeiter & Arbeiterinnen aus der Türkei in Deutschland, Internationale Föderation Iranischer Flüchtlinge

http://conference.w2eu.net

گاهنامه شماره 6

23 ژانویه 2014

گاهنامه شماره 6 ، سنخه الکترونیکی  برای خواندن آن لطفا روی تصویر  کلیک کنید!

gahname6

نسخه پ د اف لطفا روی تصویر زیر کلیک کنید!

pdf


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.