Archive for مِی 2010

تظاهرات در فرانکفورت مقابل کنسولگري جمهوري اسلامي در اعتراض به اعدام هاي اخير

13 مِی 2010

اين تظاهرات دراعلام همبستگي با مردم کردستان که امروز يک پارچه در اعتصاب عمومي بسر مي بردن برگذار شد و اين اعتصاب به دعوت کومله ( حزب کمونيست ايران ) جهت اعتراض به اعدام پنچ زنداني سياسي  و اعلام همبستگي برگذار شده بود  که  دوستان کميته فعالين کارگري نيز در آن شرکت کردند13.05.2010

فيلم هاي مربوط به تظاهرات

تظاهرات مقابل کنسولگري اير ان در فراتکفورت قسمت  2
تظاهرات مقابل کنسولگري اير ان در فرانکفورت قسمت1
نامه فرزاد کمانگر

تداوم کشتارهای جمهوری اسلامی

11 مِی 2010

تداوم کشتارهای جمهوری اسلامی

 

پایه‌های رژیم جمهوری سرمایه‌داری اسلامی بر چوبه‌های دار بنا شده است.

امروز سکوت در مقابل اين جنايت، همدستی با جانيانی است که بيش از سه دهه در حال فرو بردن جامعه ايران بسوی نيستی می‌باشند.

اعدام اجرای عدالت نيست، اعدام قتل عمد دولتی در پوشش اجرای عدالت است، از اين رو اعدام هر انسانی خود جنايت است عليه بشريت.

انسان‌های شريف و آزادی‌خواه، به خيابان‌ها و ميادين شهر خود بريزيد و پرده از اين جنايت کثيف و غير انسانی برداريد.

به گوش جهانيان برسانيد، آنچه را که  بر سر کارگران، کمونیست‌ها، مبارزان، زنان، دانشجويان و ملیت‌های تحت ستم می‌رود!

خونی که اکنون بر گستره جامعه ایران جاريست، خون عزيزان، فرزندان دلير ما و شماست.

امروز سرمایه‌داری در لباس ایدئولوژی مذهب، جنايات فاشیست‌ها را تکرار می‌کند تا با قتل عام انسان‌های آزادی‌خواه، مبارز و کمونيست، هرچه بيشتر زمينه را برای تداوم استثمار وحشيانه کارگران (زنان، مردان و کودکان) جامعه فراهم آورد .

يک صدا با مشت های گره کرده فرياد برآوريم،

 

ننگت باد ای جلاد !

سرنگون باد رژيم سرمایه‌داری جمهوری اسلامی!

برقرار باد سوسياليسم !

کمیته فعالین کارگری ـ سوسیالیستی (فرانکفورت)

2010/05/11

آخرین نامه فرزاد کمانگر از اوین

یکی بود یکی نبود ماهی سیاه کوچولویی بود که با مادرش

 در جویبار زندگی می کرد ، ماهی از 10000 تخمی که گذاشته بود تنها این بچه برایش مانده بود بنابراین ماهی سیاه یکی یک دانه ی مادرش بود، یک روز ماهی کوچولو گفت: مادر من می خواهم از اینجا بروم. مادرش گفت کجا؟ می خواهم بروم ببینم جویبار آخرش کجاست.

هم بندی ، هم درد سلام

شما را به خوبی می شناسم. معلم، آموزگار، همسایه ی ستاره های خاوران، همکلاسی ده ها یار دبستانی که دفتر انشایشان پیوست پرونده هایشان شد و معلم دانش آموزانی که مدرک جرمشان اندیشه های انسانیشان بود. شما را به خوبی می شناسم، همکاران صمد و خان علی هستید.

مرا هم که به یاد دارید

منم ، بندی بند اوین

منم دانش آموز آرامِ پشت میز و نیمکت های شکسته ی روستاهای دورافتاده ی کردستان که عاشق دیدن دریاست

منم به مانند خودتان راوی قصه های صمد اما در دل کوه شاهو

منم عاشق نقش ماهی سیاه کوچولو شدن

منم، همان رفیق اعدامیتان

حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت. از راست به چپ رودخانه های کوچک دیگری هم به آن پیوسته بودند و آبش را چند برابر کرده بودند…ماهی کوچولو از فراوانی آب لذت می برد…ماهی کوچولو خواست ته آب برود .می توانست هرقدر دلش خواست شنا کند و کله اش به جایی نخورد ناگهان یک دسته ماهی را دید ، 10000تایی میشدند،که یکی از آنها به ماهی سیاه گفت:به دریا خوش آمدی رفیق.

همکار دربند، مگر می توان پشت میز صمد شدن نشست و به چشمهای فرزندان این آب و خاک خیره شد و خاموش ماند ؟

مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟ حالا چه فرقی می کند از ارس باشد یا کارون، سیروان باشد یا رود سرباز، چه فرقی می کند وقتی مقصد دریاست و یکی شدن، وقتی راهنما آفتاب است. بگذار پاداشمان هم زندان باشد.

مگر می توان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟ . مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و چهره ی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟

مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود ، اما „الف“ و „بای“ امید و برابری را تدریس نکرد، حتی اگر راه ختم به اوین و مرگ شود؟

نمی توانم تصور کنم در سرزمین“ صمد“،“ خانعلی“ و „عزتی“ معلم باشیم و همراه ارس جاودانه نگردیم. نمی توانم تجسم کنم که نظاره گر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟

می دانم روزی این راه سخت و پر فراز و نشیب، هموار گشته و سختی ها و مرارت های آن نشان افتخاری خواهد شد „برای تو معلم آزاده“ ، تا همه بدانند که معلم ، معلم است حتی اگر سدّ راهش فیلتر گزینش باشد و زندان و اعدام ، که آموزگار نامش را ، و افتخارش را ماهیان کوچولویش به او بخشیده اند ، نه مرغان ماهیخوار.

ماهی کوچولو آرام و شیرین در سطح دریا شنا میکرد و و با خود می گفت: حالا دیگر مردن برای من سخت نیست، تأسف آور هم نیست، حالا دیگر مردن هم برای من…که ناگهان مرغ ماهی خوار فرود آمد و او را برداشت و برد. ماهی بزرگ قصه اش را تمام کرد و به 12000 بچه و نوه اش گفت حالا دیگر وقت خواب است.11999 ماهی کوچولو شب بخیر گفتند و مادر بزرگ هم خوابید اما این بار ماهی کوچولوی سرخ رنگی هرکاری کرد خوابش نبرد. فکر برش داشته بود…

معلم اعدامی زندان اوین

فرزاد کمانگر – اردیبهشت ماه ۱۳۸۹